....
امروز، در آستانه چهل سالگی ، در یافته ام که بزرگترین اشتباه زندگیم این بود که مرتکب اشتباه بزرگی نشده ام.
امروز، در آستانه چهل سالگی ، در یافته ام که بزرگترین اشتباه زندگیم این بود که مرتکب اشتباه بزرگی نشده ام.
داشتم دیونه میشدم. زدم از خونه بیرون. باید می رفتم .درست شده بودم مثل مادر. بچه که بودم بارها مادر رو دیده بودم که از خونه می زد بیرون، تک و تنها. و من همیشه دلهره داشتم که برنگرده!
از خونه زدم بیرون. مثل مادر. دلم می خواست دیگه بر نگردم.کاشکی میشد همینجوری پیاده میرفتم تا آخر دنیا. دلم می خواست آنقدر پول داشتم که بی وقفه می رفتم تا شب. شب که میشد توی اولین هتل سر راه می موندم. و صبح دوباره پیاده راه می افتادم. بدون نگرانی برای داشتن شغلی و کسب در آمدی.
دلم می خواست هیچوقت بر نگردم. یک ساعت و نیم راه رفتم. برگشتم. درست مثل مادر که بر خلاف وحشت من، همیشه بر می گشت!
.....
مادر گفت که فقط به خاطر من بر می گشت. که اگر من نبودم می رفت که می رفت....
من اما، چرا برگشتم؟